پنجاه و چهارمین نامه
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 8:46
xa0 لئوی عزیز دوباره محتاج دعاهای از راه دورت هستم.نمیتوانم با کتاب ها و درس هایم ارتباط برقرار کنم.سراغشان که میروم دست و دلم به این همه فرمول و مسئله نمیرود.برای امتحان فردایم دعا کن لئو.و برای امیت دعا کن که دارد در این واپسین روزهای پاییزی نفس کم می آورد.در این بحبوحه امتحان ها کتاب دشمن عزیز را...
پنجاه و پنجمین نامه
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 8:46
xa0 لئوی عزیز هی نشانه ها را دنبال میکردم و به در بسته میخوردم.حالا بی رمق تر از همیشه نشسته ام در همان پناهگاه همیشگیم و برای تو نامه مینویسم.فراموشی گرفته ام.بی خیال شده ام. گمشده ای ندارم و حالا حالاها خیال پیدا کردنت را هم ندارم.تصمیم گرفته ام تا وقتی که خودم را پیدا نکرده ام دنبال تو نگردم لئو....
چهل و هشتمین نامه
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:43
xa0 لئوی عزیز 1. سردرگم تر از من هم در دنیا هست؟کسی که احساس میکند چندسال را بیهوده دوست داشته.کسی که احساس میکند تمام این خستگی های الانش را اشتباهی خسته شده است.من از همان روزهای چهارده سالگی یک بیراهه را تا ته رفته ام و تازه فهمیده ام.تازه فهمیده ام که زندگی را هنوز نفهمیده ام.بازی هایش را هنوز ک...
چهل و ششمین نامه
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 23:33
xa0 لئوی عزیز باید بگویم که اینجانب امی کوچک تو، در این روزهای پاییزی غم انگیز بی باران ،خسته ترین آدم روی این کره زمین هستم که هنوز هم جزوه کارگاهم را نگاه نکرده ام و سیالاتم را به دست فراموشی سپرده ام.لباس هایی که باید فردا بپوشمشان کثیف هستند و ذهنم خسته تر از قلبم کار میکند.باید بگویم که گلدان د...
چهل و هفتمین نامه
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 23:33
xa0 لئوی عزیز در این دنیای خیلی خیلی بزرگ اتفاق های خوب خودشان را لابه لای اتفاق های بد پنهان میکنند. اتفاق خوب یعنی این باران بی بهانه که میبارد و ما بی رحمانه به رویش چتر باز میکنیم و اتفاق بد همین نیامدن های توست!همین نیامدن های دنباله دار تو! «پس چرا نیامدی؟پس چرا باران آمد و تو نیامدی؟...» xa0 ...
چهل و چهارمین نامه
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 16:33
xa0 روزها آدم ها را میبینم و تحلیل میکنمشان.غروب ها را کتاب میخوانم و چای مینوشم و شب ها ،به قول سیدعلی صالحی نام تو را مرور میکنم.تو فکر میکنی خوشبختی غیر از این است لئوی عزیز؟!.... xa0 امی حوشبخت تو
چهل و پنجمین نامه
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 16:32
xa0 لئوی عزیز «دسترسی به او ندارم.زیرا دیگر نمیدانم کجاست.دنیای عجیبی است...از جایگاه مردگان میشود مطلع شد ، اما از جایگاه زنده ها خیر!» معلق بوده ای تا به حال؟مابین آدم هایی که در روز میبینیشان.تصمیم هایت عوض شده اند در عرض چند دقیقه؟احساس هایت چه؟من در یک وضعیت نابسامان غیرقابل درک این روزهایم را ...
چهل و یکمین نامه
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:34
xa0 لئوی عزیز نمیخواستم.نمیخواستم که دلتنگی های پاییز را لابه لای روزمرگی ها و خستگی های روزانه ام فراموش کنم.نمیخواستم که درس ها و مشغله هایم نگذارند که به دلتنگیت ادامه دهم.نمیخواستم که این نامه ها دیر به دیر به دست تو برسند.حالا جمعه ترین روز پاییز را نشسته ام و درس میخوانم.فرمول حفظ میکنم.فکر می...
چهلمین نامه
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 14:18
xa0 لئوی عزیز به پیشنهاد یک دوست ، "آئورا"ی عجیب را خواندم.بهتم زد.چند دقیقه از تمام شدن آخرین خط داستان میگذشت اما من همچنان خیره و متعجب بودم.یعنی میشود که تو هم مثل آقای فلیپه مرا دوست بداری؟ «حتا اگر پیر بشوم؟...حتا اگر دیگر زیبا نباشم؟...حتا اگر مویم سفید شود؟...» xa0 امی بی حوصله و متعجب تو
سی و هشتمین نامه
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:00
xa0 لئوی عزیز xa0 کجای این کره خاکی هستی که پیدا کردنت دارد اینقدر محال میشود؟! xa0 امی در جستوجوی تو
سی و هفتمین نامه
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 21:37
xa0 لئوی عزیز خیلی وقت پیش ها ،وقتی که سر زنگ حسابان، همه بچه ها نمره هایشان از من بهتر شد، وقتی که درست همان روز سر زنگ شیمی، تمرین هایم را ننوشته بودم و توی کلاس از ناراحتی در زمین فرو رفتم ، وقتی که دوباره سر زنگ جبرواحتمال ،معلم مان از من یک سوال کرد و من جوابش را نمیدانستم ،یادم میاید با خودم گ...
سی و ششمین نامه
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 7:04
xa0 هوای این روزهایم آنقدر سرد است که فکر میکنم هنوز پاییز تمام نشده زمستان رسیده است.هیچ چیز چرا نمیتواند مرا گرم کند؟حتا فکر کردن به چیزهایی که دوست دارم هم هیچ تاثیری ندارد.باید حتما این روزها یکی دست هایت را محکم بگیرد و توی دلت «ها» کند تا یخ تمام زندگیت آب شود. یعنی الان دست های چه کسی غیر از ...
سی و چهارمین نامه
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 21:19
xa0 لئوی عزیز xa0 آدم ها باید چطور یک جای خیلی دور و احمقانه ای از حافظه شان را برای همیشه پاک کنند؟! «چه قدر باید بگذر تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟»xa0 xa0 امی متفکر تو
سی و یکمین نامه
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 22:45
xa0 لئوی عزیز پاییز آمده است و این اولین نامه پاییزی من به تو محسوب میشود.آخ که چقدر خوشحالم.چقدر ذوق زده ام و چقدر میتوانم جیغ بزنم الان. چیزی نمانده است به راه رفتن روی برگ های خشک شده و شنیدن صدای خش خش آنها.فقط دو ساعت از رسیدن این مسافر دوست داشتنی گذشته است و من سر از پا نمیشناسم .آخر امسال چی...
سی امین نامه
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 11:26
xa0 لئوی عزیز شب ها میچسبد که هندزفری بگذاری و تا صبح تمام خیابان های شهر را بالا و پایین کنی. شب ها میچسبد که یک لیوان بزرگ برای خودت چای بریزی و کنار پنجره اتاقت بنشینی و رویای رسیدن به ماه را توی سرت بپرورانی شب ها میچسبد که فیلم های ترسناک را بهانه کنی و خودت را در آغوش پر امنیتxa0 آدم خاص زندگی...
بیست و نهمین نامه
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 0:21
xa0 لئوی عزیز 1.چرا آدم ها اینقدر زود عصبانی میشوند؟چرا نمیتوانند خودشان را کنترل کنند؟چرا یک طرفه همه چیز را قضاوت میکنند؟چرا حق را به خودشان میدهند؟امروز یکی از همین آدم ها را دیدم.وقتی با عصبانیت داشت حرف هایش را به من میزد نمیتوانستم اصلا باور کنم.توی سرم کلی علامت تعجب بود!!آدم ها چرا این مدلی ...
بیست و هشتمین نامه
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:56
xa0 لئوی عزیز اسم اینجا را به خاطر یک خواب قدیمی وعجیب که امروز یادش افتادم عوض کرده ام.این اسم جدید بیشتر به من میاید. میخواستم امشب برایت بنویسم از تمام احساس هایی که این روزها به سراغم میایند اما نمیدانم چرا دارم در استفاده از این واژه ها دریغ میکنم.نمیدانم چرا دلم میخواهد بعضی چیزهایم را سانسور ...
بیست و ششمین نامه
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 23:48
xa0 لئوی عزیز میخواهم تمام این پاییز را صرف خواندن شعرهای فروغ کنم.مثل همان سال عجیبی که مدرسه میرفتم و تازه با اشعار فروغ فرخزاد آشنا شده بودم.یادم می آید همیشه اولین نفری بودم که سوار مینی بوس سبز رنگ مدرسه میشدم.اوایل با پدر می آمدم و کنار خیابان می ایستادم اما کم کم خودم بلد شدم تنهایی بایستم تا...
بیست و پنجمین نامه
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 0:28
xa0 لئوی عزیز 1.سفر تمام شده است و من بازگشته ام به همین پناهگاه همیشگی ام.حالا با چشمانی خسته برایت مینویسم که این سفر هم مانند تمام سفرهای دیگر لحظات خوب و بد زیادی داشت . اما در پس تمام این لحظات یاد تو هم بود لئو.من تو را فراموش نکرده ام و هرروز سعی میکردم برایت نامه _هرچند کوتاه_بنویسم. 2.دیروز...
چهاردهمین نامه
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:55
xa0 لئوی عزیز با عرض پوزش بسیار ،این نامه را برای کس دیگری خواهم نوشت .پس مخاطب این نامه را عوض میکنم زینب عزیزم گاهی وقت ها آدم ها میروند تا با آدم های دیگری زندگی را تجربه کنند آنها برنمیگردند اما برایت تمام میشوند. گاهی وقت ها هم آدم ها میروند چون مجبور به رفتن میشوند و میدانی که یک روز خواهند بر...