لئوی عزیز
میخواهم تمام این پاییز را صرف خواندن شعرهای فروغ کنم.مثل همان سال عجیبی که مدرسه میرفتم و تازه با اشعار فروغ فرخزاد آشنا شده بودم.یادم می آید همیشه اولین نفری بودم که سوار مینی بوس سبز رنگ مدرسه میشدم.اوایل با پدر می آمدم و کنار خیابان می ایستادم اما کم کم خودم بلد شدم تنهایی بایستم تا سرویسم بیاید.یادم می آید صبح خیلی زود کنار خیابانی می ایستادم که دو طرف آن را برگ های نارنجی رنگ پاییزی پوشانده بود.هیچکس در آن خیابان رفت و آمد نمیکرد.کتاب شعرم را درمی آوردم و فروغ میخواندم . صدای جارو کشیدن رفتگر ها با صدای رد شدن گاه به گاه ماشین ها ادغام شده بود.فروغ از من هیچ گاه جدا نمیشد.پاییز تمام شد اما من هیچ وقت یادم نمیرود که پاییز آن سال با من چه کرد.از همان موقع نوشتم.بی مخاطب نوشتم.هیچ لئویی را نمیشناختم.اما میخواستم زودتر کسی را دوست داشته باشم و برایش شعر بگویم.احساس میکردم احساساتم روی دلم تلنبار شده اند و من باید آن ها را به کسی بگویم.من شعر هایم را کلمه به کلمه مینوشتم و از تو قدم به قدم فاصله میگرفتم.من گم شدم.چندین سال را بیراهه رفتم ولی حالا دیگر پیدایت کرده ام.دیگر همینجا نشسته ام و از روزمرگی های خسته کننده ام برایت میگویم.جایی نمیروم.
این پاییز دلم را گرفته ام دستم و کنار همان خیابان ایستاده ام.بیا و مرا پیدا کن .بیا و مرا ببر .بیا و برایم فروغ بخوان.بیا و برایم از این سال های دوری بگو. بیا و به چشم هایم نگاه کن.بیا و مرا پیدا کن.
با دنیایی از خاطرات دور _ امی خاطره باز تو
برچسب: بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر,بیست و ششمین همایش بانکداری اسلامی,بیست و ششمین المپیک,بیست و ششمین نمایشگاه صنایع دستی,بیست و ششمین سالگرد ارتحال امام,بیست و ششمین دوره المپیاد شیمی,بیست و ششمین جشنواره,بیست و ششمین رییس جمهور امریکا,بیست و ششمین گردهمایی علوم زمین,بیست و ششمین کنگره چشم پزشکی,
نویسنده: آرین حیدری