ابریترین عابر دنیا

متن مرتبط با «سی و ششمین سالگرد پیروزی» در سایت ابریترین عابر دنیا نوشته شده است

پنجاه و چهارمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز دوباره محتاج دعاهای از راه دورت هستم.نمیتوانم با کتاب ها و درس هایم ارتباط برقرار کنم.سراغشان که میروم دست و دلم به این همه فرمول و مسئله نمیرود.برای امتحان فردایم دعا کن لئو.و برای امیت دعا کن که دارد در این واپسین روزهای پاییزی نفس کم می آورد.در این بحبوحه امتحان ها کتاب دشمن عزیز را شروع کرده ام.و هندزفری هایم این روزها روی آلبوم جدید شادمهر یک مکث طولانی کرده اند. در آخر باید بگویم به جز حواس پرتی های من در این روزها که بوی درس و امتحان میدهند،همه چیز روبه راه است....همه چیز:) امی سربه هوای تو...

    ادامه مطلب
  • پنجاه و پنجمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز هی نشانه ها را دنبال میکردم و به در بسته میخوردم.حالا بی رمق تر از همیشه نشسته ام در همان پناهگاه همیشگیم و برای تو نامه مینویسم.فراموشی گرفته ام.بی خیال شده ام. گمشده ای ندارم و حالا حالاها خیال پیدا کردنت را هم ندارم.تصمیم گرفته ام تا وقتی که خودم را پیدا نکرده ام دنبال تو نگردم لئو.«من» باید جایی در همین نزدیکی ها باشم.اما زمان میبرد این پیدا کردن. تو روزها را نشمار.دقیقه ها را نشمار.ثانیه ها را هم.من خواهم آمد و تو خواهی آمد در نقطه ای از زمان که هیچکدام منتظر یکدیگر نبوده ایم. امی به شدت منطقی تو ...

    ادامه مطلب
  • چهل و هشتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز 1. سردرگم تر از من هم در دنیا هست؟کسی که احساس میکند چندسال را بیهوده دوست داشته.کسی که احساس میکند تمام این خستگی های الانش را اشتباهی خسته شده است.من از همان روزهای چهارده سالگی یک بیراهه را تا ته رفته ام و تازه فهمیده ام.تازه فهمیده ام که زندگی را هنوز نفهمیده ام.بازی هایش را هنوز که هنوزه بلد نیستم.حالا به این فکر میکنم که این کوله بار پر از تجربه کوچکم ،اشتباهی پر شده است لئو! 2.من نمیخواهم ضعیف باشم لئو.نمیخواهم با من مثل بچه ها رفتار کنند.نمیخواهم که با یک حرکت اشک چشم هایم را پر کند.میخواهم قوی باشم.شبیه همین چندسال پیش.مثل همان روزی که احساس کردم به آخر دنیا نزدیک شده ام. هیچکس نمیفهمد و نخواهد فهمید که این ضعف ناشی از چه چیزهایی میتواند باشد.اما هر کی نداند تو که خوب بای...

    ادامه مطلب
  • چهل و ششمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز باید بگویم که اینجانب امی کوچک تو، در این روزهای پاییزی غم انگیز بی باران ،خسته ترین آدم روی این کره زمین هستم که هنوز هم جزوه کارگاهم را نگاه نکرده ام و سیالاتم را به دست فراموشی سپرده ام.لباس هایی که باید فردا بپوشمشان کثیف هستند و ذهنم خسته تر از قلبم کار میکند.باید بگویم که گلدان دوست داشتنی ام که به تازگی خریده بودمش دارد خشک میشود و من از این بابت احساس عذاب وجدان بدی دارم.باید بگویم که هرچه اتاقم را تمیز میکنم هیچ فایده ای ندارد و باز هم هیچ چیز سرجایش نیست.باید بگویم که نگران چیزهای کوچک و بی اهمیتی هستم که شاید به من هیچ ربطی ندارند....

    ادامه مطلب
  • چهل و هفتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز در این دنیای خیلی خیلی بزرگ اتفاق های خوب خودشان را لابه لای اتفاق های بد پنهان میکنند. اتفاق خوب یعنی این باران بی بهانه که میبارد و ما بی رحمانه به رویش چتر باز میکنیم و اتفاق بد همین نیامدن های توست!همین نیامدن های دنباله دار تو! «پس چرا نیامدی؟پس چرا باران آمد و تو نیامدی؟...» امی خوشحال ،دلتنگ ،خسته و پرمشغله تو...

    ادامه مطلب
  • چهل و چهارمین نامه

  • نیلوبلاگ

    روزها آدم ها را میبینم و تحلیل میکنمشان.غروب ها را کتاب میخوانم و چای مینوشم و شب ها ،به قول سیدعلی صالحی نام تو را مرور میکنم.تو فکر میکنی خوشبختی غیر از این است لئوی عزیز؟!.... امی حوشبخت تو...

    ادامه مطلب
  • چهل و پنجمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز «دسترسی به او ندارم.زیرا دیگر نمیدانم کجاست.دنیای عجیبی است...از جایگاه مردگان میشود مطلع شد ، اما از جایگاه زنده ها خیر!» معلق بوده ای تا به حال؟مابین آدم هایی که در روز میبینیشان.تصمیم هایت عوض شده اند در عرض چند دقیقه؟احساس هایت چه؟من در یک وضعیت نابسامان غیرقابل درک این روزهایم را سپری میکنم.چطور میشود یک کتاب اینقدر روی من تاثیر بگذارد؟حالا فکر میکنم هیچ چیز نمیتواند مرا خوب کند.لئوی عزیز فکر میکنم که بیهوده است تو را پیدا کردن از میان تمام آن هایی که به نوعی «لئو»ی قصه شان هستند.باید بگویم که پاک ناامید شده ام از پیدا کردنت و میخواهم ...

    ادامه مطلب
  • چهل و یکمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز نمیخواستم.نمیخواستم که دلتنگی های پاییز را لابه لای روزمرگی ها و خستگی های روزانه ام فراموش کنم.نمیخواستم که درس ها و مشغله هایم نگذارند که به دلتنگیت ادامه دهم.نمیخواستم که این نامه ها دیر به دیر به دست تو برسند.حالا جمعه ترین روز پاییز را نشسته ام و درس میخوانم.فرمول حفظ میکنم.فکر میکنم.خمیازه میکشم و ناگهان یاد تو میفتم.نمیخواستم که یادت فراموش شود در بین تمام این فعل هایی که به آن «زندگی» میگویند.نمیخواستم لئوی عزیز. امی فراموشکار تو...

    ادامه مطلب
  • سی و هشتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز کجای این کره خاکی هستی که پیدا کردنت دارد اینقدر محال میشود؟! امی در جستوجوی تو...

    ادامه مطلب
  • سی و هفتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز خیلی وقت پیش ها ،وقتی که سر زنگ حسابان، همه بچه ها نمره هایشان از من بهتر شد، وقتی که درست همان روز سر زنگ شیمی، تمرین هایم را ننوشته بودم و توی کلاس از ناراحتی در زمین فرو رفتم ، وقتی که دوباره سر زنگ جبرواحتمال ،معلم مان از من یک سوال کرد و من جوابش را نمیدانستم ،یادم میاید با خودم گفتم امروز روز من نبود!!! بعد از چندین وقت حالا دوباره این جمله را با خودم تکرار میکنم:« امروز روز من نبود . . .!» امی بهت زده و شدیدا خسته تو...

    ادامه مطلب
  • سی و ششمین نامه

  • نیلوبلاگ

    هوای این روزهایم آنقدر سرد است که فکر میکنم هنوز پاییز تمام نشده زمستان رسیده است.هیچ چیز چرا نمیتواند مرا گرم کند؟حتا فکر کردن به چیزهایی که دوست دارم هم هیچ تاثیری ندارد.باید حتما این روزها یکی دست هایت را محکم بگیرد و توی دلت «ها» کند تا یخ تمام زندگیت آب شود. یعنی الان دست های چه کسی غیر از من در جیب های تو جا خوش کرده اند لئوی عزیز؟! امی یخ زده تو...

    ادامه مطلب
  • سی و چهارمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز آدم ها باید چطور یک جای خیلی دور و احمقانه ای از حافظه شان را برای همیشه پاک کنند؟! «چه قدر باید بگذر تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟» امی متفکر تو...

    ادامه مطلب
  • سی و یکمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز پاییز آمده است و این اولین نامه پاییزی من به تو محسوب میشود.آخ که چقدر خوشحالم.چقدر ذوق زده ام و چقدر میتوانم جیغ بزنم الان. چیزی نمانده است به راه رفتن روی برگ های خشک شده و شنیدن صدای خش خش آنها.فقط دو ساعت از رسیدن این مسافر دوست داشتنی گذشته است و من سر از پا نمیشناسم .آخر امسال چیزی توی دلم به هول و ولا افتاده است.چیزی که نمیدانم چیست.اما دعا میکنم که تو باشی. بی قرارم لئو.برای شیرجه زدن در دل این پاییز بی قرارم. امی بی قرار پاییز و ذوق زده تو ...

    ادامه مطلب
  • سی امین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز شب ها میچسبد که هندزفری بگذاری و تا صبح تمام خیابان های شهر را بالا و پایین کنی. شب ها میچسبد که یک لیوان بزرگ برای خودت چای بریزی و کنار پنجره اتاقت بنشینی و رویای رسیدن به ماه را توی سرت بپرورانی شب ها میچسبد که فیلم های ترسناک را بهانه کنی و خودت را در آغوش پر امنیت آدم خاص زندگیت جا کنی. شب ها میچسبد که اشک های همینطوری شبانه ات را پاک کنی و برای فرداهایت تصمیم های مهم تری بگیری. شب ها میچسبد به سقف اتاقت خیره شوی و توی دلت از کسی که هوایت را در تمام این مدت داشته است تشکر کنی. امی شکرگزار...

    ادامه مطلب
  • بیست و نهمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز 1.چرا آدم ها اینقدر زود عصبانی میشوند؟چرا نمیتوانند خودشان را کنترل کنند؟چرا یک طرفه همه چیز را قضاوت میکنند؟چرا حق را به خودشان میدهند؟امروز یکی از همین آدم ها را دیدم.وقتی با عصبانیت داشت حرف هایش را به من میزد نمیتوانستم اصلا باور کنم.توی سرم کلی علامت تعجب بود!!آدم ها چرا این مدلی شده اند؟نمیتوانم رفتارهایشان را درک کنم.هرچند که خودم هم یکی از همین آدم ها هستم.این خیلی غم انگیز است که خودت هم شبیه آدم هایی باشی که رفتارهایشان را دوست نداری. 2.امروز یک فیلم خوب دیده ام.یک فیلم عجیب که مرا حسابی درگیر خودش کرد.«ساکن طبقه وسط» !فیلمی که تو ر...

    ادامه مطلب
  • بیست و هشتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز اسم اینجا را به خاطر یک خواب قدیمی وعجیب که امروز یادش افتادم عوض کرده ام.این اسم جدید بیشتر به من میاید. میخواستم امشب برایت بنویسم از تمام احساس هایی که این روزها به سراغم میایند اما نمیدانم چرا دارم در استفاده از این واژه ها دریغ میکنم.نمیدانم چرا دلم میخواهد بعضی چیزهایم را سانسور کنم.چیزهای زیادی مانده است که تو هنوز آنها را نمیدانی.نمی نویسمشان.تنها برایت مینویسم که دلم این روزها یک آلزایمر خفیف میخواهد . همین امی مغموم تو...

    ادامه مطلب
  • بیست و ششمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز میخواهم تمام این پاییز را صرف خواندن شعرهای فروغ کنم.مثل همان سال عجیبی که مدرسه میرفتم و تازه با اشعار فروغ فرخزاد آشنا شده بودم.یادم می آید همیشه اولین نفری بودم که سوار مینی بوس سبز رنگ مدرسه میشدم.اوایل با پدر می آمدم و کنار خیابان می ایستادم اما کم کم خودم بلد شدم تنهایی بایستم تا سرویسم بیاید.یادم می آید صبح خیلی زود کنار خیابانی می ایستادم که دو طرف آن را برگ های نارنجی رنگ پاییزی پوشانده بود.هیچکس در آن خیابان رفت و آمد نمیکرد.کتاب شعرم را درمی آوردم و فروغ میخواندم . صدای جارو کشیدن رفتگر ها با صدای رد شدن گاه به گاه ماشین ها ادغام ش...

    ادامه مطلب
  • بیست و پنجمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز 1.سفر تمام شده است و من بازگشته ام به همین پناهگاه همیشگی ام.حالا با چشمانی خسته برایت مینویسم که این سفر هم مانند تمام سفرهای دیگر لحظات خوب و بد زیادی داشت . اما در پس تمام این لحظات یاد تو هم بود لئو.من تو را فراموش نکرده ام و هرروز سعی میکردم برایت نامه _هرچند کوتاه_بنویسم. 2.دیروز ناگهان برایت نوشتم:من تَنهایی، قَرار اَست چِطور اَز پَس ِ این پاییز بر بیآیَم. . . خُدا میدانَد!... لئو تنها خدا میداند که پشت این جمله چقدر دلواپسی وجود دارد ببخش.این نامه را همینجا تمام میکنم.کلمات دارند جسته و گریخته از من فرار میکنند.بعدها بیشتر خواهم نوشت....

    ادامه مطلب
  • نوزدهمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز یک پاک کن برداشته ام و افتاده ام به جان آدم های بی ارزش زندگیم آن ها را خط زده ام و حالا باید تمامشان را پاک کنم هی پاک میکنم... هی پاک میکنم... باید این صفحه را سفید نگه دارم برای تو برای عاشقانه ترین سرمشق های شبانه ات با یک دنیا عشق _امی تو...

    ادامه مطلب
  • بیست و یکمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز گاهی وقت ها جمله هایی توی سرم صدا میکنند.مثلا امروز! از صبح یک جمله دارد مثل مته توی ذهنم خودش را فرو میکند...هی تکرار میشود : «عشق همان چتر زرد رنگی است که بی هوا بالای سرت باز میشود . . .» با سردرگمی های فراوان _ امی متوهم تو ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    پنجاه و چهارمین سوره قران | پنجاه و چهارمین سالگرد خسرو مرادی | پنجاه و چهارمین کنگره دندانپزشکی | پنجاه و پنجمین سوره قران | پنجاه و پنجمین جشنواره بینالود | پنجاه و پنجمین جشنواره منطقه ای | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی ایران | چهل و ششمین جشنواره فیلم رشد | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی ایران یزد