ابریترین عابر دنیا

متن مرتبط با «چهل ششمین کنفرانس ریاضی ایران» در سایت ابریترین عابر دنیا نوشته شده است

چهل و هشتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز 1. سردرگم تر از من هم در دنیا هست؟کسی که احساس میکند چندسال را بیهوده دوست داشته.کسی که احساس میکند تمام این خستگی های الانش را اشتباهی خسته شده است.من از همان روزهای چهارده سالگی یک بیراهه را تا ته رفته ام و تازه فهمیده ام.تازه فهمیده ام که زندگی را هنوز نفهمیده ام.بازی هایش را هنوز که هنوزه بلد نیستم.حالا به این فکر میکنم که این کوله بار پر از تجربه کوچکم ،اشتباهی پر شده است لئو! 2.من نمیخواهم ضعیف باشم لئو.نمیخواهم با من مثل بچه ها رفتار کنند.نمیخواهم که با یک حرکت اشک چشم هایم را پر کند.میخواهم قوی باشم.شبیه همین چندسال پیش.مثل همان روزی که احساس کردم به آخر دنیا نزدیک شده ام. هیچکس نمیفهمد و نخواهد فهمید که این ضعف ناشی از چه چیزهایی میتواند باشد.اما هر کی نداند تو که خوب بای...

    ادامه مطلب
  • چهل و ششمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز باید بگویم که اینجانب امی کوچک تو، در این روزهای پاییزی غم انگیز بی باران ،خسته ترین آدم روی این کره زمین هستم که هنوز هم جزوه کارگاهم را نگاه نکرده ام و سیالاتم را به دست فراموشی سپرده ام.لباس هایی که باید فردا بپوشمشان کثیف هستند و ذهنم خسته تر از قلبم کار میکند.باید بگویم که گلدان دوست داشتنی ام که به تازگی خریده بودمش دارد خشک میشود و من از این بابت احساس عذاب وجدان بدی دارم.باید بگویم که هرچه اتاقم را تمیز میکنم هیچ فایده ای ندارد و باز هم هیچ چیز سرجایش نیست.باید بگویم که نگران چیزهای کوچک و بی اهمیتی هستم که شاید به من هیچ ربطی ندارند....

    ادامه مطلب
  • چهل و هفتمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز در این دنیای خیلی خیلی بزرگ اتفاق های خوب خودشان را لابه لای اتفاق های بد پنهان میکنند. اتفاق خوب یعنی این باران بی بهانه که میبارد و ما بی رحمانه به رویش چتر باز میکنیم و اتفاق بد همین نیامدن های توست!همین نیامدن های دنباله دار تو! «پس چرا نیامدی؟پس چرا باران آمد و تو نیامدی؟...» امی خوشحال ،دلتنگ ،خسته و پرمشغله تو...

    ادامه مطلب
  • چهل و چهارمین نامه

  • نیلوبلاگ

    روزها آدم ها را میبینم و تحلیل میکنمشان.غروب ها را کتاب میخوانم و چای مینوشم و شب ها ،به قول سیدعلی صالحی نام تو را مرور میکنم.تو فکر میکنی خوشبختی غیر از این است لئوی عزیز؟!.... امی حوشبخت تو...

    ادامه مطلب
  • چهل و پنجمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز «دسترسی به او ندارم.زیرا دیگر نمیدانم کجاست.دنیای عجیبی است...از جایگاه مردگان میشود مطلع شد ، اما از جایگاه زنده ها خیر!» معلق بوده ای تا به حال؟مابین آدم هایی که در روز میبینیشان.تصمیم هایت عوض شده اند در عرض چند دقیقه؟احساس هایت چه؟من در یک وضعیت نابسامان غیرقابل درک این روزهایم را سپری میکنم.چطور میشود یک کتاب اینقدر روی من تاثیر بگذارد؟حالا فکر میکنم هیچ چیز نمیتواند مرا خوب کند.لئوی عزیز فکر میکنم که بیهوده است تو را پیدا کردن از میان تمام آن هایی که به نوعی «لئو»ی قصه شان هستند.باید بگویم که پاک ناامید شده ام از پیدا کردنت و میخواهم ...

    ادامه مطلب
  • چهل و یکمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز نمیخواستم.نمیخواستم که دلتنگی های پاییز را لابه لای روزمرگی ها و خستگی های روزانه ام فراموش کنم.نمیخواستم که درس ها و مشغله هایم نگذارند که به دلتنگیت ادامه دهم.نمیخواستم که این نامه ها دیر به دیر به دست تو برسند.حالا جمعه ترین روز پاییز را نشسته ام و درس میخوانم.فرمول حفظ میکنم.فکر میکنم.خمیازه میکشم و ناگهان یاد تو میفتم.نمیخواستم که یادت فراموش شود در بین تمام این فعل هایی که به آن «زندگی» میگویند.نمیخواستم لئوی عزیز. امی فراموشکار تو...

    ادامه مطلب
  • چهلمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز به پیشنهاد یک دوست ، "آئورا"ی عجیب را خواندم.بهتم زد.چند دقیقه از تمام شدن آخرین خط داستان میگذشت اما من همچنان خیره و متعجب بودم.یعنی میشود که تو هم مثل آقای فلیپه مرا دوست بداری؟ «حتا اگر پیر بشوم؟...حتا اگر دیگر زیبا نباشم؟...حتا اگر مویم سفید شود؟...» امی بی حوصله و متعجب تو...

    ادامه مطلب
  • سی و ششمین نامه

  • نیلوبلاگ

    هوای این روزهایم آنقدر سرد است که فکر میکنم هنوز پاییز تمام نشده زمستان رسیده است.هیچ چیز چرا نمیتواند مرا گرم کند؟حتا فکر کردن به چیزهایی که دوست دارم هم هیچ تاثیری ندارد.باید حتما این روزها یکی دست هایت را محکم بگیرد و توی دلت «ها» کند تا یخ تمام زندگیت آب شود. یعنی الان دست های چه کسی غیر از من در جیب های تو جا خوش کرده اند لئوی عزیز؟! امی یخ زده تو...

    ادامه مطلب
  • بیست و ششمین نامه

  • نیلوبلاگ

    لئوی عزیز میخواهم تمام این پاییز را صرف خواندن شعرهای فروغ کنم.مثل همان سال عجیبی که مدرسه میرفتم و تازه با اشعار فروغ فرخزاد آشنا شده بودم.یادم می آید همیشه اولین نفری بودم که سوار مینی بوس سبز رنگ مدرسه میشدم.اوایل با پدر می آمدم و کنار خیابان می ایستادم اما کم کم خودم بلد شدم تنهایی بایستم تا سرویسم بیاید.یادم می آید صبح خیلی زود کنار خیابانی می ایستادم که دو طرف آن را برگ های نارنجی رنگ پاییزی پوشانده بود.هیچکس در آن خیابان رفت و آمد نمیکرد.کتاب شعرم را درمی آوردم و فروغ میخواندم . صدای جارو کشیدن رفتگر ها با صدای رد شدن گاه به گاه ماشین ها ادغام ش...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چهل و ششمین کنفرانس ریاضی ایران | چهل و ششمین جشنواره فیلم رشد | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی ایران یزد | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی یزد | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی 94 | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی ایران 94 | چهل و ششمین کنفرانس ریاضی دانشگاه یزد | چهل و ششمین همایش ریاضی یزد | چهل ششمین کنفرانس ریاضی ایران